نظریه گلاسر

درواقعیت درمانی گلاسر، واژه شخصیت وواژه هویت راتقریبامترادف به حساب آورده اند- واقعیت درمانی ، هویت راجزء لازم واساسی تمام انسانهادرهمه فرهنگهامی داندکه ازلحظه تولدتامرگ ادامه می یابلد. درواقعیت درمالنی ، هویت ازدیدگاه درمالنی موردبررسی قرارمی گیردوبه دوجزء هویت توفیق وهویت شکست تقسیم می شود.

گلاسرمعتقداست که هرفردی یک هویت مقصورداردکه بدان وسیله احساس موفقیت یاعدم موفقیت نسبی می کند- اوهویت راآن تصوری می داندکه فردازخودش داردواین تصورممکن است باتصوراتی که دیگران ازاودارند- هماهنگ ویکسان ویااین که باآنهاکاملامتفاوت باشد.

گلاسرمعتقداست ، افرادی که هویت یکسانی دارند، یکدیگرراجذب می کنندوآنهایی که هویت ناهمگنی دارند- یکدیگررادفع می کنند- درواقعیت درمانی ، اعتقادبرآن است که انسان فقط دارای یک نیازاساسی اجتماعی به هویت است واین نیازراکه ازنسلی به نسل دیگرمنتقل می شود، درونی می داند.این نیاز، همان نیازبه هویت فردی است که به هویت اجتماعی فردارتباط نزدیک دارد.( شفیع آبادی ، 1377 )

2-1-4-نظریه های عزت نفس

ازمیان نظریاتی که به بحث درباره ((خود )) ، (( تحقیق خود )) ، (( خودپنداره  )) و می پردازندوهمگی مربوط به جنبه ای مهمی ازرشدشخصیت محسوب می شودنظریات بعضی ازروان شناسان ونظریه پردازان انسان گرادراین موردمهمتروقابل بحث است .

به همین دلیل ابتدابه جندین نظریه ازروان شناسان مکاتب مختلف می پردازیم وبعدبه تفصیل به بحث درمورداین امرازدیدگاه انسان گرایی می پردازیم .

2-1-4-1-نظرفردم

  (( فروم  )) ازمکتب روان کاوی ، عزت نفس ازیک نوع (( تحقیق مثبت )) یا(( فعلیت یافتن نفس )) می داندکه فردرانفی می سازد. به عقیده غروم ، شخصی که قادرباشدواقعاخودش رادوست بدارد، درنتیجه به دیگران نیز بیشترمی تواندعلاقمندباشد. همچنان فردی که قادربه دوست داشتن دیگران نیست ، خودش رانیزنمی توانددوست بدارد. به نظرفروم (( خودشیفتگی نخستین )) صفت علاقه به خودرادارد. درصورتی که (( خودشیفتگی ثانوی )) نوعی دفاع است علیه آگاهی به ازدست دادن عزت نفس . خودشیفتگی ثانوی آنچنان که درخودستایی ودرموردتوجه شدیدبه بدن خودودرخودمرکزی دیده می شود، دیگرعشق به خودنیست بلکه نفرت ازخویشتن است که ازاحساس شکست وتصورموردمحبوبیت نبودن تولیدمی شود

( بلوم ، 1352 )

نظریه بلوز

اتحادبلوزبانظریه روان پویایی سنتی قوی ترازاریکسون است تبیینی که اودرموردفرایندثانویه فردیت نوجوان بدست دادبااتکابه نظریات ماهلربودکه فرایندهای جدایی وتفردنوزادراتشریح کرده بودوبلوزنوجوانی رابه عنوان تجربه ثانویه فردیت درنظرگرفت دراولین سالهای زندگی بدلیل اینکه کودک توانایی پیدامی کندکه تصویری ازفردمراقبت کننده اولیه اش رادرون فکنی کندوباان یکپارچه شوددستیابی موفقیت تمیزبه خودمختاری مسکوت می ماتند- این سازمان دهی درونروانی رشدبیشتررادرطول نوجوانی نیزبه عقب می اندازد.

مساله مهم درطول فرایندثانویه فردیت این است که برای ارتقاء وپیشرفت رشد، رهاکردن تصویروالدی که زیاددرون فکنی شده است ضرورت دارد. بلوزنوجوانی رابه صورت زمانی می بیندکه صرف تجزیه وتحلیل آن چیزی که به عنوان فرددرنظرگرفته شده یعنی درون فکنی های والدین می شود. بدین منظورکه سازمان دهی دیگری ایجادشود- اوافکارواعمال بازگشتی لازم برای رشدبیشترراپدیده شایع همراه بااین ازدست دادن من کودکی می یابد.

2-1-3-2-نظریه کگان

کگان شکل گیری هویت رابه صورت یک فرایندتکاملی معنی سازی درطول عمرمی بیند- طرح رشداوبرای مفهوم سازی هویت به عنوان یک فرایندکل هم شناخت وهم عاطفه رافرامی گیرد- برمبنای نظریه ای پیاژه گلبرگ وروابط شی ترسیم می شودشکل گیری هویت مربوط به این است که چطورخودساخته می شودازدست میرود و دوباره  شکل می گیردخوددرمراحل گسترده عمرازنظردرون روانی دربافت های بخصوص محاط است وقادرنیست ازآن فاصله بگیردبدین ترتیب بچه کودک همان تکانش هایش است وبعدهاجنان خودمتمایزی پیدامی کند.ه دارای تکانه هاوسابق هایش می شودآن چیزی که به عنوان دیگری باشی درنظرگرفته می شودهمچنان که رشدبه سوی یک مرحله جدیدی ازتکامل خود - دیگری موضوع شی پیش می رودپذیرای تعبیرمی شود(خود)فردی که درنوجوانی اولیه است بطوربهنجاردرنیازهاوعلاقه هایش محاط است وقادربه فاصله گرفتن ازآنهارادست یافتن به چشم اندازی ازواردی آنهانیست فقط بعدهااین خودفرده به گونه ای دورانداخته می شودکه ان چیزی که سابقاموضوع بود( نیازهاوسائق ها ) دریک تعادل جدید شی می شود.

باوقوع این تغییراکنون فرددرنوجوانی مبانی محدودیت جدیدی داردومحدودیتش محاط بودن خوددرمتن فردی اش است اکنون نوجوان به جای اینکه روابط خودش راداراباشد، همان روابط خودش است )) .

فقط درطول اواخرنوجوانی است که تعادل خود- دیگری ، باردیگرفعال می شود. ازاین طریق ، خودمی تواندرابطه اش راداراشود( شی ء جدید) درحالی که درنقش های قرارداری ازقبیل شغل ( موضوع جدید) محاط می شود.

باردیگراودارای شغلش نیست ، بلکه اوهمان شغلش است . این مراحل متعدددرگستره عمرادامکه می یابد- طرح کگان ، رشدهویت ( یامعنی سازی ) رابه عنوان یک فرایندپیش رونده یافتن ، ازدست دادن وایجادتعادل جدیدترسیم می کندودوره بهنجارنوجوانی نیزدربرگیرنده یکی ازاین زمان های تعادل بخشی مجددبه موضوع وشی ء است . ( کروگر، 1996 . )

2-1-3-3 نظریه لووینگر

لووینگر، هویت رادریک جهت کل گرایانه به عنوان (( صفت سرامدشخصیت )) می بیند. ازدیداو(( من )) یک وسیله گزینش است که به فرداجازه می دهدواقعیت خارجی رابه طریقی درک کند.

( مثلابه درک کند. ) که اضطراب راکاهش دهد اورشدمنش اخلاقی / کنترل تکانش هاودرونی ساختن قواعدرفتارراجزء کنش های من می داندکه ((من ) ) این قابلیتهارابه مرورکسب می کند-

درمان تحلیلی سنتی ، این کنش ها، بیشترکنش های فرامن است ونشان می دهدکه (( لووینگر )) منزلت- (( من )) رابالابرده وآن رامهمتردرنظرگرفته است . ( کروگر، 1996 )

لووینگر، برپایه مطالعات روان سنجی گسترده ای که بااستفاده ازآزمون فرافکن تکمیل جملاتش انجام داد، مجموعه ای ازمراحل رشدی رادرشکل گیری من یاتجربه خودتوصیف کرده است ودراین توصیف اوشکل های رایج کنترل تکانه ،سبک بین فردی ،مشغولیت های ذهنی آگاهانه وسبک شناختن رادرهرمرحله بررسی می کندومراحلی که بواسطه آن (( صفت سرآمدشخصیت )) وجودرادرطول نوزادی تصرف می کندوبسوی مراحل عملکردبالغ تردراواخرنوجوانی وبزرگسالی رشدمی کندیابازداری می شود- راتشریح می کند- ازنظراوافرادبه تربیت دراین مراحل هشتگانه ، پیشرفت می کندتاجایی که دیگرقادربه پیشرفت نباشد.

رشدمن دربزرگسالی ادامه داردودرطول دوران زندگی تغییرمی یابدوهرخصوصیت تازه ای که پدی می آیدبرخصوصیات قبلی افزوده می شودوسطح بزرگسالی رشد، بالاترین مرحله ای است که من می تواندبه آن دست پیداکند- ( کروگروهمکاران ، 1375 )

مراحل رشددراین نظریه ، به این صورت است که : درمرحله ماقبل اجتماعی ( مرحله اول ) (( من )) بسیارابتدایی است ووظیفه اصلی اش یادگیری تمایزخودازغیرخود- است . درمرحله همزیستی ( مرحله دوم ) نیزکودک به یافتن قدرت تشخیص خودوغیرخود- ادامه می دهد- وابستگی کودک به مادرآنقدرقوی است که کودک درتشخیص خودازمادرشکل دارد- یافتن تمایزبارشدکاربردزبان تقویت می شود- درمرحله تکانشی ( مرحله سوم ) کودک تکانش هایی برای تصدیق وجودمستقلش ازخود- صادرمی کندومن به گونه ای بی قیدوبند، برای اعمال تاثیرخودبه جهان اطراف ، دست به عمل می زند.

درروابط بین فردی ، کودک تمایل به استثمارگری داردوسایرین تنهابه خاطرآن چه که می توانندبه کودک بدهند- ارزش دارند- درمرحله حفاظت ازخود( مرحله چهارم ) کودک به تدریج درک می کندکه برای نحوه عمل مقرراتی وجودداردوزیرپاگذاشتن آنهابه تنبیه منجرخواهدشد- گرچه درک مققررات عمیق نیست ولی آنهاصرفااطلاعاتی ازعمل جهان خارج بدست می آورندکه برای اجتناب ازتنبیه چه بایدکرد؟

درمرحله همنوایی ( مرحله پنجم ) مقررات شروع به درونی شدن می کنندوکودک به امنیت ورفاه خودرابه امنیت ورفاه دیگران مرتبط می کند- تنبیه موثراین دوره ناپسندشمردن اجتماعی است که به احساس شرم منجرمی شود- درمرحله وجدانی ( مرحله ششم ) استعداددرون نگری وپی بردن به حقیقت معنای چندگانه رویدادهاوموقعیتهای امکان درک امورانتزاعی اخلاقی راپیش می آورد- دراین جاگناه جایگزین شرم می شود.

مرحله خودمختاررشد( مرحله هفتم ) باتعالی احساس فردیت مشخص می شود- دراین مرحله فردبه تفکردرباره انواع مختلف نقش هایی که ایفامی کند- ماهیت فردیت وماهیت خودشکوفایی سرگرم می شودوبه این ظرفیت دست می یابدکه تعارض بین نیازهاووظایف راتشخیص دهدوباآن کاربیاید.

مرحله یکپارچگی ( مرحله هشتم ) آخرین مرحله رشداست . ورودبه این مرحله بدین معنی است که فردبرتعارضات درونی غلبه کرده وراهی برای ارضای خواسته های متعارض پیداکرده است اهداف غیرواقع گرایانه وغیرقابل دسترس درصورت لزوم کنارگذاشته می شوندوتلاشی آگاهانه برای به هم بافتن رشته های مراحل رشدبصورت یک کل یکپارچه به ظهورمی رسد.

شکل گیری هویت

هویت یابی عبارت است ازکشف این موضوع که (( من کیستم ؟(( چه چیز برایم ارزشمنداست ودرزندگی به کجامی خواهم بروم ؟ ))

جوانان درجست وجوی هویت خودنقشهای گوناگونی راازمایش می کنندتابه استمراری ازشخصیت خوددست یابند. واستمرارشخصیت بدین معناست که حس کنددرطول زمان ومکان ( یک شخص ) هستند.

هویت هرکس معمولابااستفاده ازنام ، حالات ، موقعیت اجتماعی ، حرفه وجنسیت بیان می شود. درجریان شکل گیری هویت ، رفتارنوجوان به سرعت فردی وشخصی می شود. افق فکری اوازطریق علاقه ورغبتهاگسترش یافته وجنبه انفعال وعاطفی شخصیت رشدمی یابد. یکی ازخصوصیات عمده درساختارهویت ، توانایی فرددرقبول تعهدنسبت به امورمختلف وهمچنین به خویشتن است وتعهدنسبت به خویشتن زیربنای تمام تعهدات دیگرقراردارد. واین تعهدنسبت به امودخودخواهانه ولذت شخصی ان مثل دوران قبلی رشدفردنیست ، بلکه نسبت به احساس ارزشهای مشخصی است که برمبنای درک واقعی ، تواناییهای شخصی ، سودمندی بالقوه ، وموفقیتهای واقعی واجتماعی است .

ورودبه زندگی اجتماعی ، اقتصادی وسازگاری ونقش افرینی فرهنگی نیزدرسالهای نوجوانی رخ می دهد. فراغت ازتحصیلات دبیرستان گذراندن دوره سربازی برای پسران ، ورودبه بازارکاریادانشگاه ، ازدواج واغاززندگی زناشویی وتحولات دیگر، اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی همگی ازجمله ویژگیهای رشددوره نوجوانی است . این ویژگیهای رشدی رادرسنین 20 تا 30 سالگی ودوره مقوله انجام هویت ، رشداجتماعی فرهنگی ، استحکام دراندیشه وجهان بینی ، انتخاب شغل وهمسرگزینی وتشکیل خانواده ، می توان بررسی کرد. این دوره برای والدین وخودفردحایزاهمیت است ( لطف آبادی ، 1378

رشدفکری وسطح آگاهی فردبه عنوان مهمترین جنبه دستگاه روانی وی محسوب می شود.بدون این رشدفکری فردقادرنخواهدبودتفاوتهای اصلی افکارخودبادیگران رادریابدواندیشه های خودرابه صورت واقع بینانه بررسی ، نقدوارزیابی کند. انجام هویت دررشدفکری دوره نوجوانی وانعطاف پذیری افکار، باعث می شودکه شخص بتوانددرکناری قراربگیردوبه صورت بی طرفانه به خودبه عنوان یک شخص بنگرد. دراین صورت اوخواهدتوانست خویشتن رابه عنوان یکی ازانواع بشردراجرای نقشهای مختلفی که درزندگی به عهده می گیردبحساب آورد.هویت معمولادراوایل دهه سوم زندگی درحدود20 تا25 سالگی شکل می گیرزدتثبیت هویت معمولاًبارشدعزت نفس نیزهمراه است ( یعنی فردفکری مثبتی درموردخودپیدامی کندوخودراشخصی مهم به شمارمی آوردکه چیزی کمترازدیگران ندارد) چگونگی تثبیت هویت درجوانی به وقایع مهم زندگی فرددراین دوره برای مثال : ادامه تحصیل دریک رشته معین باترک تحصیل / مساله انتخاب شغل / ازدواج و بستگی دارد.

اگردرسالهای کودکی ونوجوانی ، خانواده بیشترین تاثیررادرشکل گیری هویت برعهده داشت دردوره نوجوانی محیط زندگی اجتماعی وخودجوان نقش اساسی رادرتثبیت هویت ایفامی کند( لطف آبادی ، 1378 )

به عبارتی شکل گیری هویت تحت تاثیرتغییرهای مختلف ازقبیل : تحولات دوران قبلی رشد، تربیت خانوادگی ، تجارب تحصیلی ، گروههای همسالان ، رسانه های جمعی ومطبوعات می باشد. که بعدازخانواده ، محیط آموزشگاه ونظام تعلیم وتربیت رسمی ازمهمترین تغییرهای اجتماعی میباشندکه برفراین هویت موفق یاناموفق ذکرمی کند. وساختارهویت رادردوره جوانی شدیدامتاثراززمینه های اجتماعی فرهنگی می داند.

موضع گیری های نظری ویافته های پژوهشی درخصوص موضوع

-1-موضع گیری های نظری درخصوص هویت وعزت نفس

2-1-1-تعریف هویت وعزت نفس

2-1-2-شکل گیری هویت

2-1-3-نظریه های هویت

2-1-4-نظریه های عزت نفس

2-2-یافته های پژوهشی درخصوص موضوع

-نتیجه گیری

 

 

 

 

 

 

 

 

 


2-1موضع گیری نظری درخصوص هویت وعزت نفس

2-1-1تعریف هویت وعزت نفس

مفهوم هریک باکلمات دقیق قابل تعریف نیست وتاحدی مبهم می باشد  شامل تداوم وثباتی است که مشخص کننده افراداست  . علی رقم تمام تغییرات ونقشهایی که درهرمرحله اززندگی فردپیش می ایدفرددرجریان رشدمراحلی راپشت سرمی گذاردکه جداازهم نیستنددرهرمرحله هویتی هست وبین هویتهای مراحل مختلف ارتباط وجودداردامااین هویتهاهمیشه ازنوع ازمایشی بوده اندزیراکه هریک درمرحله شدن بودندولی حالازمان بودن رسیده است .( اکبرزاده ، 1376 )

مفهوم هویت که اریکسون دردوره نوجوانی مطرح می کنددوچهره دارد.1-ازیک سواحساساتی رجوع می کندکه یک فرددرمقابل خویش داردیعنی خودسنجی .

2-برروابط بین هویت شخص وتوصیف هایی که دیگران ازاوبه عمل می آورندتکیه می کنداین توصیه هامربوط به رفتارهایی هستندکه جامعه آنهارابرای یک رفتارمناسب اساسی می داندودراطراف مجموعه هایی که نقشهای اجتماعی نامیده می شوندسازمان یافته اندبه عنوان مثال مردیازن بودن به معنای ایفاکردن یکی ازنقشهاست نقشها بین خوداجتماع ارتباط برقراری سازدودارای دوکوششند. یکی اینکه شخص مرابه قوانین اجتماعی مربوط می سازدودیگراینکه وی رابه عنوان فردشخص می کند.

هویت ازدیداریکسون مبنای اجتماعی وشخصی داردزیرابرمبنای فعالیتها ، کنشهاو تمایلات می باشد(محسنی ، 1375) وبردرلغت نامه روان شناسی خودهویت رابه طورمجزابرای چندحوزه تعریف کرده است روان شناسی شخصیت نظریه پیاژه وعلم منطق تعریف حاصل مربوط به مطالعه شخصیت که درهویت به عنوان عنصراساسی شخص ، خودمستمروپنداره درونی وذهنی که شخص ازخودش به عنوان یک فردداردتعریف شده است (وبر، 1368 )

برای فهم بهترمفهوم هویت ، می توان به عبارات اریکسون درتوصیف هویت اشاره کرد. اریکسون ابتدااصطلاح (( هویت من )) رابرای توصیف مسایل روانی بعضی ازنظامیان بازگشته ازجنگ دوم جهانی بکاربرد. اومشاهده کردکه این سربازان نمی توانندازعهده تغییرنقش خودازسربازبه شهروندبرآیندودرانطباق باوظایف ومسئولیتهای جدیدخوددرجامعه ناتوان هستند.

تجربه آنان ( فقدان یکسان بودن خودوپیوستگی زندگی ) بود. وی می گوید: (( آنچه که توجه مرابیشترجلب کردفقدان مفهومی ازهویت دراین مردان بود. آنهامی دانستندکه چه کسی هستند. آنهایک هویت شخصی داشتندامااین هویت ازنظرذهنی سست بود. زندگی آنهادیگرپیوستگی گذشته رانداشت . یک آشفتگی اساسی درآن چیزی وجودداشت که بعدهاآن را(( هویت من )) نامیدم )) ( اریکسون ، 1963 )

اریکسون تعاریف متعددی رابرای هویت ارایه کردکه ازتفکرروان تحلیلی باتاکیدبر(( رشدمن )) سرچشمه می گیردوبرمبنای این عقیده قراردادکه من یک شخصیت پیوسته راسازمان می دهدویکسان بودن وپیوستگی ای که توسط دیگران درک می شودرابدان می بخشد. وی می گویداصطلاح هویت هم بریکسانی درونی بادوام درخرد( یکسان بودن خود) وهم برشریک شدن بادوام دزبعضی ازانواع رفتاربادیگران دلالت دارد( اریکسون ، 1956 )

ازنظرمارسیا( 1378 ) ، هویت یک ساختارروان شناختی وفرایندی بایک درجه تغییروعلاوه برآن کندمی باشد. هویت نظریه ای است که فرددرموردخودش دارد( که لزومابه طورکامل خودآگاه نیست ) وداشتن آن همواره یک اتفاق مثبت دراحساسی که فرددرموردخودش داردایجادمی کند. این نظریه خودیاساختارهویت همواره زیرسطح آگاهی است .

مگرهنگامی که درمعرض تجربه ای قرارگیردکه بتواندموازنه ایجادشده رابرهم بزند. درآن زمان است که فردازهویت خودش آگاه می شوددرحالت مطلوب پس ازآن ساختارهویت درجهتی می کندتاباتجربه جدیدتطابق پیداکند.

درخصوص عزت نفس بایدگفت که یکی ازعوامل مهمی که شخص راوامی داردتابه نحوه مؤثری عمل کنددرکارهایش جدیت وپشتکارداشته باشدعزت نفس است ( ارنسون ، 1971 ) غرض ازاعتمادبه نفس ، وجودقدرت واتکائی مستقل درنفس است ، که درسایه آن آدمی بدون چشمداشت ازکمک وسوددیگران ، کاری راآغازکرده ومی کوشدآن رابه فرجام برساند( قایمی ، 1364 )

اکثرصاحب نظران برخورداری ازعزت نفس رابه عنوان عامل مرکزی واساسی درسازگاری ، اجتماعی عاطفی افرادمی دانندشایستگی عاطفی اجتما عی که ازخودارزیابی مثبت می شودمیتواندبه عنوان سپریانیرویی درمقابل مشکلات خطیرآینده به کودک کمک کند( بیابانگرد، 1373 )

تعریف راجرزازعزت نفس عبارت است ازارزیابی مداوم شخص نسبت به ارزشمندی (( خویشتن خود)) . عزت نفس نوعی قضاوت نسبت به ارزشمندی وجودی است . این صفت درانسان حالت عمومی داردومحدودوزودگذرنیست . طبق نظرراجرز، این احساس عزت نفس دراثر(( نیازبه نظرمثبت )) بوجودمی آید. نیازبه نظرمثبت دیگران شامل بازخوردها، طرزبرخوردگرم ومحبت آمیز، احترام ، صمیمیت ، پذیرش ومهربانی ازطرف محیط بخصوص اولیاء کودک می شود( شاملو ،1368 )

آرای روان شناسان موافق با دین: 2-8) «ویلیام جیمز» (1910- 1842)

ویلیام جیمز سخنرانی های خود را دربارۀ «انواع تجربه ی دینی» در سال 1902 به چاپ رسانده این سخنرانی ها که هم چنان چاپ مجدد می شوند، نقطه ی عطف مهمی در مطالعه ی علمی پدیده های دینی به شمار می روند، ولی مراجعه ی مستمر به آن ها، بیشتر براساس موقعیت و فلسفۀ جمیز است تا اثر نظام مندی که پدید آورده است. (براون، 1987، ص 1)

ویلیام جمیز صریحاً خود را فردی معتقد و دین دار معرفی می کرد و ایمان را عنصری حیاتی و اساسی در زندگی می دانست: «اگر چه نمی توانم عقیده مردم عادی مسیحی را بپذیرم یا طریقتی را که دانشمندان اسکولاستیک در قرون وسطی از آن دفاع می کردند، قبول کنم، امّا خود را از فیلسوفان ماوراء الطبیعه جزمی می دانم. پس بدون تردید گفته های آنان که دین را پس مانده افکار کهنه می دانند رد می کنم، زیرا آن گفته ها نادرست است. منشأ اشتباه چیزی است که پدران ما دین خود را با آن مخلوط کرده و به خطا از طبیعت اخذ کرده بودند. این بود که دین آن ها با بسیاری از چیزهای غلط همراه بود. بنابراین ما نمی توانیم دربست از هر عقیده و ایمان دینی صرف نظر کنیم ... تولستوی چقدر خوب ایمان را جزو دسته ای از نیروها می شمارد که آدمی با آن زندگی می کند: فقدان ایمان، سقوط کامل زندگی است» (جیمز، 2002، ص 389 و 390) وی معتقد بود: «دین انسان، عمیق ترین و خردمندانه ترین چیز در حیات اوست».  رهیافت وی بیشتر بالینی بود. جیمز مهم ترین ثمره عمرش را تدوین آزمون های انتقادی مصلحت اندیشانه (پراگماتیک) برای سنجش تجربۀ دینی می دانست. (الیاده، 1374، ص 83). سلایر ماخر د ر مقابل نظر کانت مبنی بر یکسان انگاری دین و اخلاق، عواطف دینی را مقدم می داند. او در این کار از سنتی حمایت می کند که در آن به تجربه ی دینی که عمدتاً تجربه ای عاطفی، شناخته شده و متمایز از عقل و اراده است. به عنوان شکل اصیل و ویژه دین نظر می شود. در میان نمایندگان این سنت، شخصیت های گوناگونی نظیر جانانان ادواردز، ویلیام جیمز و رودولف اتو قرار دارند. آنان به رغم اختلافشان در برخی مسائل، در این نکته با هم موافق اند که شکل اصیل و ویژه دین، حس یا احساسی است که نباید با عقیده یا عمل یکی انگاشته شود. ویلیام جیمز، نمونه بارز این سنت است. زیرا معتقد است احساس، منبع ژرف تر دین است و ابعاد فلسفی و کلامی جنبه ی ثانوی دارند. (پراد فوت، 1377، ص 24) چون تجربه دینی به طور مستقیم و بدون وساطت مفاهیم و احکام به وجود می آید، شبیه ادراکات حسی است و تنها از راه شناخت شخصی ادراک می شود. (جمیز، 1902، به نقل از همانجا) ویلیام جیمز در بیشتر آثار خود، به موضوع دین و پدیدارهای دینی می پردازد، اما به ترتیب اهمیت می توان از این آثار به عنوان منبع استخراج دیدگاه های وی در باب دین نام برد: انواع تجربه دینی (1902)، اراده معطوف به باور (1897) پراگماتیم (1907) و اصول روان شناسی (1980)، در این نوشتار بیشتر کتاب انواع تجربۀ دینی مورد توجه بوده است. نوشته ی جیمز در کتاب انواع تجربه ی دینی را می توان در عناوین زیر فهرست بندی کرد (بارزون، 1986، ج 7، ص 518) که در واقع دیدگاه های اساسی جیمز را درباره ی دین نشان می دهد: 1) دین پدیده ای همگانی در نوع انسان است و بنابراین نمی تواند نابهنجاری ناشی از بیماری یا هر گونه اختلال روانی دیگر باشد. این در حالی است که ویژگی های نابهنجار در برخی رهبران دینی و پیروانشان وجود دارد.