زندگی محمدعلی فروغی

محمدعلی فروغی درسال 1254 هجری خورشیدی در یک خانوادة فرهیخته و فرزانه در تهران بدنیا آمد. اسم پدر او محمدحسین ذکاء‌الملک بود که در شعر به “فروغی“ معروف بود. پدر محمدعلی فروغی در عصرناصری دارای مناصب دیوانی متفاوت بود و همزمان یک هفته‌نامة ادبی و اجتماعی و سیاسی به نام “تربیت“ هم انتشار می‌داد. محمدعلی فروغی با این پشتوانة خانوادگی از پنج‌سالگی تحصیلات خود را شروع کرد. تحصیلات متوسطة را در دارالفنون گذراند و به تحصیل فن پزشکی و داروسازی مشغول شد، اما بعد از چند سالی تحصیل، آن رشته را رها نمود و به فلسفه و ادبیات روی آورد. محمدعلی فروغی در تداوم تحصیل فلسفه بنابرعلاقه‌ای که داشت به تحصیل فلسفه مشاء بیش از مکاتب دیگر فلسفی علاقه نشان داد. در مدرسه صدر محمدعلی فروغی به تکمیل زبان‌های فرانسه و انگلیسی مبادرت ورزید، و با یادگیری این زبان‌ها امکان دستیابی به آثار و نظریات فلیسوفان اروپائی را برای خود تسهیل نمود. فروغی بعد از اتمام تحصیلات خود وارد خدمات دولتی شد و به استخدام وزارت انطباعات درآمد و شغل مترجمی زبان فرانسه و انگلیسی را در آن وزارتخانه به عهده گرفت. در کنار شغل دولتی، محمدعلی فروغی به حرفه معلمی هم مشغول بود. گویا فروغی به شغل معلمی بسیار علاقمند بود و از گذراندن وقت در میان دانش‌آموزان و دانشجویان لذت می‌برد. محمدعلی فروغی در کنار پدرش گرداننده هفته نامه “تربیت“ هم بود و در آن, آثار ترجمه شده خود را چاپ می‌نمود.

   پس از صدور فرمان مشروطبت محمدعلی فروغی در قسمت دبیرخانه مجلس شروع به کار کرد. در انتخابات دوره دوم مجلس که پس از استبداد صغیر و خلع محمدعلیشاه انجام گرفت از تهران به وکالت مجلس انتخاب شد و در سال 1289 خورشیدی به ریاست مجلس شورای ملی رسید. بعد از مدتی محمدعلی فروغی از ریاست مجلس کناره‌گیری کرد و در مقام نایب‌رئیس مجلس در کنار میرزاحسین‌خان موتمن‌الملک، به کار خود ادامه داد. پس از انحلال مجلس دوم محمدعلی فروغی در کابینه صمصام‌السلطنه مقام وزارت عدلیه را به عهده گرفت. در انتخابات مجلس دورة سوم دوباره به وکالت از طرف تهران انتخاب شد. در سال 1293 میرزاحسن پیرنیا وزارت عدلیه در کابینه خود را به فروغی واگذار نمود. فروغی در سال 1298 هجری شمسی به عضویت در هیئت‌نمایندگی ایران به کنفرانس صلح پاریس رفت. فروغی در آن کنفرانس سعی کرد دعاوی مالی و سیاسی ایران را که مولود جنگ بین‌الملل اول بود، مطرح کند. فروغی و دیگر دستیاران او در آن کنفرانس نتایج مثبتی نگرفتند و خسارات سنگین ایران در جنگ بین‌الملل اول پرداخت نشد. فروغی مدت دوسال در اروپا اقامت گزید و در این مدت تلاش‌ها و کارهای فرهنگی بسیاری را در فرانسه و آلمان انجام داد. از جمله ایراد سخنرانی‌های متعدد در مورد تاریخ و ادبیات ایران در محافل فرهنگی فرانسه و ‌آلمان بود. پس از بازگشت در سال 1301 در کابینه حسن مستوفی‌الممالک وزیرخارجه کابینه شد.

   در دورانی که سردارسپه رضاخان رئیس‌الوزراء بود چهار کابینه تشکیل شد و از سال 1302 تا 1304 فروغی در دو کابینه آن پست وزارت خارجه و در دو کابینه دیگر آن مقام وزیر مالیه را برعهده داشت.

   در روز نهم آبان 1304 شمسی طرح نمایندگان مجلس مبنی برخلع قاجاریه و سپردن حکومت موقتی به رضاخان سردارسپه به تصویب رسید و فروغی در همان روز نخست‌وزیر گردید و بعد از آن به تشکیل مجلس مؤسسان مبادرت ورزید و از جمله کسانی بود که سلطنت را با اصلاح چند اصل متمم قانون اساسی در خانواده پهلوی استوار نمود. فروغی اولین نخست‌وزیر رضاشاه بود به مدت آن شش‌ماه بود. بعد از کناره‌گیری از مقام رئیس‌الوزرائی محمدعلی فروغی در کابینه‌های دیگر مدتی مسئولیت پست‌هائی را بر عهده گرفت. در سال 1306 به سمت سفیرکبیر ایران برای حل مسائل مرزی ایران و ترکیه، مامور رفع اختلافات شد. وی توانست دوستی و مودت دوکشور را تقویت نماید بطوری که شاه ایران توسط آتاتورک به ترکیه دعوت شد. محمدعلی فروغی در مقام ریاست هیئت‌نمایندگی ایران در جامعه‌ملل هم خدمت کرده است, بطوری که در کتاب آداب مشروطیت آمده است پس از ورود به جامعه‌ملل به اتفاق آرای نمایندگان کشورهای جهان به ریاست جامعه برگزیده شد. 

ادبیات زنانه و مردانه

زن رنجکشیده و کهن الگوها
در دهه هاى اخیر شاهد به چالش کشیده شدن تصویر زن ازسوى حامیان برابرى بوده ایم، گاهى مناقشات دراین زمینه بالاگرفته و توجه مطبوعات را نیز جلب کرده است. مقالات و حتى کتابهایى در باب نسوان به مثابه گروهى رنج کشیده یا دردناک بودن زنانگى نوشته شده و زوایاى گونه گونى عزیمت گاه مباحثى با محوریت زن شدند. از آنجا که متون کهن ـ چه تاریخى، چه تربیتى و چه ادبى ـ شاهد سلوک زن درتاریخ بوده اند به عنوان سندهایى خاموش موردتوجه قرارگرفتند.
ارواح نویسندگان اینجا و آنجا درمصاحبه هاى بلند و کوتاه احضارشده و تأدیب کشتند. درکتابى (تاریخ مذکر) خواندم تنها زن ایرانى که درمتون فارسى حضور فعال دارد مادر حسنک است که البته او هم درنهایت جگرآور بودن به گریه نکردن اکتفامى کند. اما آیا به راستى راه دیگرى براى تحقیق نمانده است؟
درنگاه اول، اغلب کتابها ناامیدکننده اند اما پایگاههاى مقاومت نیز دیده مى شوند.
مثلاً مولوى [بین شعرا] مردانى را که عاشق همسر خود نیستند ناقص مى داند و ابن عربى [بین عرفا] زن را قابل و حق را فاعل مى پندارد، آنگاه نتیجه مى گیرد که او پذیراى صور حق است.
به تاریخ دور و کهن الگوها که دقیق مى شوم نمى توانم جلوى تعجب خودم را بگیرم.
گذشته از مادر ـ خدابودن مادر بودا در شرق و مریم مقدس درغرب، در فرهنگ ما حضرت فاطمه (س) علت خلقت معرفى شده و حضرت على (ع) مى فرمایند: وقتى حضرت رسول(ص) درباره مقام و حق زن در برابر مرد مى گفتند احساس کردم که مى خواهند بگویند هیچ مردى حق اف گفتن به زن خود را ندارد.
در دوره اشکانى حق مالکیت، سهم ارث و حق شکایت به دادگاه از بدرفتارى شوهر داشتند، کوروش برخلاف سنن و تحت تأثیر آتوسا، پسرکوچکتر خودش «خشایار» را به ولیعهدى برمى گزیند، گردآفرید، فرنگیس و گردویه جنگ آور و فرمانده بودند و هما، دینک، پوراندخت و آزرمیدخت به پادشاهى رسیدند.
درآیین مزدایى سه تن از گروه فرشتگان یا ایزدان جاودانى زن اند. تا به حال به شاهنامه فکرکرده اید، بیشتر پیشنهادهاى ازدواج ازسوى دختران است.
اما آیا عملاً همه چیز به همین خوشى بوده است؟
این عنصرالمعالى نیست که در قابوسنامه تردید مى کند آیا دختران باید آموزش ببینند؟ آیا نظامى نمى گوید: «آیا نمى بینى که ریحان را چون تروتازه باشد ببویند و چون به پژمردگى دگرگون حال شود در [پلیدى جاى] افکنند» و به این ترتیب زن همچون محصولى مصرف شدنى بررسى مى شود.
جمله هاى ضدونقیضى که نوشته ام وقتى بحرانى تر مى شوند که به یاد بیاوریم زبان فارسى ماهیتى خنثى دارد، به عنوان مثال ما در اشاره به زن و مرد فقط مى گوییم «او» اما در دیگر زبانها مجبور به روشن کردن جنسیت «مورداشاره پذیر» هستیم.
آیا ما سنتى زن ستیز را پشت سر نهاده ایم؟ براى پاسخ به این پرسش نمى توان به یک نگاه ایدئولوژیک متکى بود چرا که ویژگى تقلیل دهنده ایدئولوژى بنا به آنچه مشهور است تولیدکننده نوعى آگاهى کاذب است در حالى که ما به سازوکارى فرارونده وفراگیر نیازمندیم.
< گفتمان
چرخش دکارت به سمت انسان و اصالت بخشیدن به سوژه از مهمترین وقایع تاریخ فلسفه است.
او مى اندیشید، پس بود. وجود سوژه در ادبیات فلسفى دکارت وابسته است به توانایى اش به اینکه خود را یگانه و مستقل، متمایز از دیگران بداند و چیزى که فوکو با آن مخالفت کرد همین سوژه خودمختار بود. سوژه درنگاه فوکو درموقعیت شدن است و نه درحالت بودن، بحرانى که از آن یادمى شود به خاطر جابه جایى افراد در سوژه هاى مختلف است آنها گاهى به نقشهاى ناخواسته پرت مى شوند و گاهى فعالانه به فاعلیت در سوژه مشخصى مى پردازند.
از یک طرف آدمى نمى تواند به کمدهاى شخصى خود پناه ببرد [همه مى دانیم که هیچ کمدى آشپزخانه ندارد] و ازسوى دیگر مجبور است منبع این فشارهاى خارجى را تحلیل کند.
به این ترتیب پاى گفتمان به بازى «آگاهى» بازمى شود.هرچه را که دلالت مند است یا معنى دارد مى توان بخشى از گفتمان به حساب آورد.
درواقع آن مجموعه ساده اى از پاره گفتارهایى است که واجد معنا، نیرو و تأثیر در یک ساخت اجتماعى است. به این صورت مى توان زمینه اى که پاره گفتارها را گرد مى آورد به نوعى گفتمان دانست.
گفتمانها هم فهم ما از واقعیت، هم تصورى را که از هویت خودمان داریم را شکل مى دهند. با این حال ثابت نیستند، بلکه پایگاه تعارضى دائمى برسرمعنا هستند.
فوکو گفتمان را نه به مثابه مجموعه اى از نشانه ها یا قطعه اى از متن بلکه «رویه ها»یى مى داند که به گونه اى نظام مند موضوعات و ابژه هایى را که درباره شان سخن مى گوییم شکل مى دهند.
مسأله مهم از نظر او پرداختن به نحوه چانه زنى در روابط قدرت است [چرا که گفتمان تولید کننده حقیقت و قدرت است] او بر این گمان نیست که در یک رابطه نهادى شده، طرف قوى در واقع از قدرت بلا منازع برخوردار است ومى گوید:«هر جا قدرت هست مقاومت نیز هست» این مفهوم از مقاومت همیشه حاضر ، از نظر بیشتر فمنیست ها(در غرب) در دور کردن نظریه از پرداختن به الگوهاى سلطه مبتنى بر ظالم ـ مظلوم که در اندیشه فمنیستى اولیه رایج بود یارى رسانده است.

مروری بر ادبیات

برای دانش آموزان سطح ابتدایی, هدف از آموزش خواندن آشنا کردن با طرحهای عملی گرامر و بخشهای لغوی در متن و تقویت این دانش اساسی است.

خواندن واقعی یک فعالیت فردی است که در خارج از کلاس به جز خواندن موقتی کلاس روی می دهد بعضی از دانشمندان معتقدند که خواندن فعالیتی چند قسمتی است.

این امر فعالیت را چند قسمتی می سازد یعنی, خواندن گروهی از کلمات که واحدهای معنا داری را تشکیل    می دهند مهارتی فرعی است که برای سریع خواندن در آینده اساسی است.

همچنین گفته شده است که خواند نوعی فعالیت حل مسأله است که در آن توضیح اصول کلی به خواندن دانش آموز کمک می کند.

بر طبق نظر فرایر, خواندن ایجاد دامنه قابل توجهی از پاسخهای همیشگی(مادی) به مجموعه خاصی از الگوی اشکال گرافیکی است. چستین (chostain) ابراز می دارد که خواندن یک فرآیند شناختی فعال (موثر) است.

فرآیند خواندن به طور ضمنی به یک سیستم شناختی فعال اشاره می کند که بر روی مواد جانبی برای رسیدن به درک پیام عمل می کند. وظیفه خواننده فعال کردن دانش پیش زمینه و زبانی برای خلق مجدد پیغام مورد نظر نویسنده است(1988,222 Chastar)

چند شیوه برای یادگیری خواندن وجود دارد:

شنیداری زبانی: مدل یادگیری رفتار شناس که در آن نقش تجویز شده برای خواندن تقویت عادتهاست.

گرامر ترجمه: ارائه خواندن(قرائت) هایی که شامل لغت و مثالهایی از گرامری است که باید آموخته شود.

برنارد(1984) سناریوی عملی خواندن کلاسی را به شکل زیر توصیف می کند.

1)    مقدمه(آشناسازی): بلند خواندن توسط دانش آموز(تصحیح اشتباهات توسط معلم که نوعی تداخل با درک محسوب می شود.

2)    دانش آموزان متن را می خوانند.

3)    دانش اموزان پاسخ سوالات داده شده در متن را می نویسند.

زبان شناسان کاربردی که خواندن را مهارت محسوب می کنند این برداشتها را ارائه می دهند.

مهارت های انفعالی: چون خواننده پیغامی مشابه با مفهوم مورد نظر گوینده تولید نمی کند.

مهارت های پذیرنده ای:خواننده پیغامی را از یک نویسنده دریافت می کند.

مهارت های رمزگشایی:زبان یک رمز است که باید برای رسیدن به معنای پیغام کشف گردد.

4)خلق مجدد(باز تولید): خواننده مفهوم مورد نظر نویسنده را دوباره خلق می کند.

            5)مهارتهای پویا(فعال):مطابق نظریه گودکن, خواندن یک بازی حدسی روان بازشناختی است.

خواندن یک بازی حدسی روان زبان شناختی است... خوانندگان معنای عناصر نا آشنای متن را از طریق این رابطه با کل پیغام استنباط می کنند.

در رابطه با مهارتهای دیگر, چستین(Chastain) ادعا می کند که خواندن برای معنا, فرآیند ارتباطی و ذهنی مشابه با مهارتهای دیگر است. خواندن جریان ارتباطی را در هر یک از دیگر مهارتهای زبانی تسهیل می کند.

رابطه علامتی منطقی یک راهکار مقدماتی است. این رابطه به مرحله اولیه یادگیری برای خواندن از طریق بلند خوانی و تمرین دیکته, آزمایشگاه, نوار, ضبط صوت و غیره محدود است. گوش دادن به بلند خواند فردی دیگر فعالیت خیلی محرکی نیست. دانش آموزان به سرعت خسته می شوند. آنها در ابتدا باید یاد بگیرند که شبیه سازی کنند(تقلید کنند) و مطالب را با گفتگوی بعدی پیوسته تطبیق دهند.

البته این مطلب برای مبتدی ها قانون محسوب نمی شود. دانش آموزان نباید با انطباقهای غیر معمول و بی فایده خسته شوند.

بر طبق تجربه شما, کدام یک از روابط منطقی بیشترین مشکلات را برای دانش آموزان شما ایجاد می کند؟ آیا پیشنهادی در رابطه با تدریس موثرتر آنها دارید؟

دیدگاه دیگر از لحاظ ساختار, بی معنایی است. برمبنای این عقیده, چستین اظهار می دارد که معنا در مطلب نوشتاری قرار نمی گیرد, در عوض, خواننده معنی مورد نظر نویسنده را, بر مبنای آنچه بین متن و دانش پیش زمینه ای او رخ می دهد, مجدداً خلق می کند. هدف از زبان ایجاد ارتباط است. به راستی خواندن, پیغامی را که در آن ابزارهای لغوی مهم هستند حمل می کند.

فعالیت های خواندن به منظور انگیزش دانش آموز در خواندن تکلیف و برای آماده سازی آنها به منظور توانایی برای خواندن آن انجام می شود. رینلگر و دبر, فعالیت پیش خواندن را فعالیت توانا سازی و برای درک مطلب می نامند. این تجربه, درک را نیز شامل می شود. اهدافی برای روبرو شدن با متن و ساختار مطلب.

 زمستان امید (8)

سوینبرن  , شاعر معروف انگلیسی ( 1909-1837 ) , شعری دارد با عنوان  باغ پروسپاین  که اثری معروف است و درباره آن بحث ها شده است , از آن جمله است نقد   ت.س. الیوت و  اُلیور التن . پروسرپاین در اساطیر  رومی نام دختر زئوس ( ژوپیتر ) و دِمِتِر ( سیریز ) ربه النوع کشاورزی است که هادس (پلوتو) رب النوع حاکم بر دنیای زیر زمین , او را می رباید وبا خود به زیر زمین می برد و همسر خود می گرداند وسانجام توافق می کنند که فصل بهار وتابستان دختر بر روی زمین وپائیز و زمستان را در زیر زمین بسر برد که کنایه ایست ازهنگام شکوفایی وباروری زمین و دوره ی بی حاصلی آن  . در این شعر اشاراتی به این اسطوره وجود دارد که نموداری از اوضاع عصر شاعر و ناخرسندی او از پژمردن شور وشادی ها بر اثر نیرو گرفتن پیرایشگران ( پیوریتن ها ) تواند بود. در بند دوم آن چنین می خوانیم :

    از اشکها وخنده ها خسته شده ام ,

    از مردمی که می خندند و می گریند , 

     از آنچه که ممکن است از این پس پیش آید

    ز برای مردمی که مکارند و می دروند .

    ن از روزها وساعت ها ملولم ,

    زغنچه های پرپر شده ی گل های نازا ,

    ز آرزوها و احلام وقدرتمندی ها

    و از هر چیز بجز خواب .

اُلیورالتن دراین شعر رنگی از ( مردن وخاموش شدن می بیند ) وصفاتی که سوینبرن بکار برده نیز نموداری از این حالت تواند بود : ( باد های ساکن ) , ( امواج بی رمق ) , ( غنچه های پرپرشده ) , ( گل های نازا ) , ( مزارع بی حاصل ) , سالهای سپری شده ) , ( چیزهای مصیبت بار ) , . . .

شعر سوینبرن نمونه ای است که چگونه شاعر توانا احوال خود و عصر خویش از خلال اسطورهای کهن و تصاویری گویا نقش کرده است . به نظر بنده زمستان مهدی اخوان ثالث نیز  از  لحاظی دیگر  چنین کیفیتی دارد و اثری است شایان توجه و تحسین . در زبان فارسی بسیاری از پیشنیان و معاصران از زمستان و جلوه های آن بصور گوناگون  به اقتضای مقام سخن گفته اند . (9)

برخی از این آثار وصفی است بسیار کوتاه وموجز از منظره ی زمستان است وبرف وگاه به شرح سخن می رود از  سرما و افسردگی و سرسپیدی باغ و بوستان و پرواز زاغان , تغزلی زمستانه و مناسب و احیانا به مدح . بدیهی است در این میان توصیف برف به عنوان مظهر بارز زمستان جایی خاص دارد .

یونانیان قدیم که چهار فصل رابه شکل چهار زن نمایش می دادند , زمستان را زنی تصویر می کردند سربرهنه , در کنار درختان بی برگ , و آنگاه که چهار جانور را برای نشان دادن فصل ها بر می گزیدند زمستان به صورت یک سمندر نقش می شد .

در هر حال در برابر این همه اشعار فارسی - که بسیاری از آنها خوب و زیباست آنچه ( م . امید ) سروده با همه آنها تفاوت بارز دارد , چه از نظر مایه ومضمون و چه از نظرصورت و طرز بیان . به عبارت دیگر وی از این موضوع معروف و مأنوس تابلویی تازه نقش کرده واثری بدیع وبی سابقه پرداخته است که اینک به تماشای آن می پردازیم .

این شعر -  که تاریخ سرودن آن دی ماه 1334 است -  ظاهرا نمودار برخورد شاعر ست به فضای کشور پس از 28 مرداد 1332  وآنچه او را می آزرده است : محیط تنگ و بسته وخاموش , نبودن آزادی قلم وبیان , نابودی آرمان ها , تجربه های تلخ , پراکندگی یاران و همفکران , بی وفایی ها و پیمان شکنی ها و سرانجام کوشش هر کس برای  گلیم خویش از موج بدر بردن و دیگران را به دست حوادث سپردن .  در این سردی و پژمردگی و تاریکی است شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می کند , دراین میان غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هرچیز در جان او چنگ انداخته است که وصف زمستان را چنین آغاز می نماید :

    لامت رانمی خواهند پاسخ گفت : ( سرها درگریبان است .

    سی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

    گه جز پیش پارا دید نتواند ,

    ه ره تاریک ولغزان است .

     گر دست محبت سوی کس یازی ,

    ه اکراه آورد دست از بغل بیرون ,

    ه سرما سخت سوزان است .

گذرندگان ( نمی خواهند ) سلامش را پاسخ دهند , هر کس درخود فرو رفته وبه راه خویش می رود و( یارای ) آن ندارد که سر بر کند و اظهار آشنایی نماید . در این راه تاریک و لغزان , بیشتر از پیش پای خویش را نمی توان دید  :  دیدی محدود و راهی بسته وآینده ای مجهول . سردی کشنده تهدید و مرگ , چنان همه را بیم زده کرده که پاسخ به محبت آشنایان را نیز با اکراه برگزار می کنند . می بینید با وصف این شهر سرد و مردم سرمازده ,  شاعر احوال خود را چگونه بیان کرده است . اینک تصویری دیگر , زیبا وگویا  , از حبس نفس در سینه ها , پروای سخن خویش داشتن , برخورد با دیوارها , ونومیدی از همگان :

    فس کز گرمگاه سینه می آید برون , ابری شود تاریک .

    و دیوار ایستد در پیش چشمانت .

    فس کین است , پس دیگر چه داری چشم

     چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

دراین بی کسی وتنهایی و گریز همه از تو و تواز آنان , در این زمستان, به کجا توان پناه برد ؟ آیا با تأثر از سنت شعر فارسی است ویا در جستجوی بی خبری و فرو خواباندن اعصاب بی قرار و اندیشه های پریشان است که شاعر داروی غم را درباده می جوید , ودر هوایی که نفس ( بس ناجوانمردانه سرد است ) به جوانمردی پیر باده فروش پناه می برد :

    مسیحای جوانمرد من !  ای ترسای پیر پیرهن چرکین !

    هوا بس ناجوانمردانه سرد است . . . آی . . .

    مت گرم و سرت خوش باد !

    لامم را توپاسخ گوی , در بگشای !

وقتی که کوبنده ی در از خویشتن یاد می کند , حاکی از افسردگی , رمیدگی و تلخ کامی گوینده است از آنچه بر سر او ودیگران آمده است , با لحنی بیزار از هستی :

    منم من , میهمان هر شبت , لیلی وش مغموم .

    منم من , سنگ تیپا خورده ی رنجور .

    منم , دشنام پست آفرینش , نغمه ی ناجور .

زمزمه او با جملاتی کوتاه وآهنگی مناسب ادامه دارد . بیان دلتنگی است از نیرنگها , اظهار بی رنگی و کناره گیری از همه ی رنگها . از سرمای شبانگاهی لرزیدن , در سکوت , صدای دندان به هم خوردن خویشتن را شنیدن :

    نه از رومم نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم ,

    بیا بگشای در, بگشای , دلتنگم

    حریفا ! میزبانا ! مهمان سال وماهت پشت در چون موج می لرزد .

هنر ثالث

در سرآغاز این بحث ابتدا باید تعریفی دقیق و شایسته ,  از شعر نو داشته باشیم تا اسباب نزدیکی به هدفمان , که همانا بیان کارکرد مهدی اخوان ثالث است - البته در حد توان فراهم آوریم .

عبارت معاصر در فرهنگ سعدی به هم عصر و دوره معنا شده است , که در این صورت شعر معاصر به معنای شعری که دچار تحول و دگرگونی عصر و دوره خویش شده است . این شعر حاوی یک نوزائی و انقلاب در بطن خویش است .

درست است که به تعبیر "بورخس" چه بخواهیم وچه نخواهیم در واقعیت های زمان غسل داده شده ایم . اما با این تعریف دستاورد هنری و فرهنگی ما الزاما , نو و معاصر تلقی نخواهد شد .

نو ومعاصر بودن یک اثر ,خاصه شعر ,مشروط به درک موقعیت های زمانی- مکانی وتسلط کافی بر پدیده هایی است  که در این دوره و زمان خاص - عصر - بوقوع می پیوندد , مشروط و مربوط می شود . البته باید توجه داشت منظور از این سخن این است که , معاصر بودن یک اثر صرفا ربطی به کارکرد سیاسی - اجتماعی اثر و یا القای پیام یا تصویری دراین رابطه ندارد. بلکه درک شهودی این مضمون ویا مضامین دیگر البته با حضوری جدید ونو در عرصه ی  زبان باعث می شود که میزان نو ومعاصر بودن یک اثر تا حدی روشن گردد .

اکنون صرف قبول ظاهر و رویه ی شعر نیمایی و نو در شعر و پیروی غیر اصولی و حرفه ای نشان دهنده اندیشه ی پویا  , مترقی و نوخواه شاعر نیست .یک شاعر حساس ولطیف نگر می تواند موضوعی پیش پا افتاده و حتی شاید  قدیمی را آنگونه بیان کند , که تا آن وقت کسی از آن دریچه به آن موضوع ساده ننگریسته باشد  . این جاست که مرز شعر نو , برای هر شاعری تا حد قابل توجهی مشخص میگردد. یک شاعربه تعبیر فاکنر:متعهد وملزم است که کارش را  به بهترین وجه انجام دهد  . که این مسئولیت و تعهد سنگین ترین بار رابر دوش آدمی میگذارد.در این موردنیما مطلبی قابل توجه دارد , او می گوید : (( شاعر باید ذهنیات را تبدبل به عینیات کند . )) بدین معنی که ذهن را از تصویر های کلیشه ای شاعران گذشته بزداید , و توجه خود را به اطراف خود معطوف کند و آنچه را می بیند , رنگ شاعرانه بزند و بیان کند. بدین گونه شعر از ذهن گرایی و کاربرد تصویر های ذهنی , نجات می یابد و معطوف به موضوعات پیرامون شاعر کشیده می شود , این بحث سرانجام به تعهد و مسئلیت شاعر کشیده می شود , به همین جهت اغلب شاعران این دوره بخصوص مهدی اخوان ثالث , هر یک به نوعی , خود را در مقابل مردم و جامعه ی انسانی مسئول می بیند و شعر به طرف بیان درد ها و رنج های موجود جامعه , یا انتقاد بر حکومت و جامعه سوق می یابد , و چون بیم جان در بیان صریح انتقادهای اجتماعی است , شعر بزرگان ادب این دوره, به نوعی رمز گرایی و سمبولیسم , متوجه میشود.و یا در بیانی ایجاز گونه و جامع تر پیامبر اکرم , خطاب به بشر و بخصوص ساکنان اقلیم هنر  , اینگونه می فرماید که : 

افضل الاعمالِ احمزُها   :      نکوترین و زیبا ترین کارها مشکلترین آنها است .

و این بیان مبشر یگانگی را بدان سبب بدانید که ترویج بینش بیداری وآگاهی بخشی - همانگونه که گفته شد -میتواندبهایی سخت گزاف در برداشته باشد, اماباید توجه داشت طبق این سخن نکوترین اعمال مطمئنا سخت ترین آنها می باشد که در این مثال بیم جان میتواند سخترین تهدید برای مروج و رسول بیداری وآگاهی,یعنی شاعر , باشد.

اخوان بحق یکی از معدود کسانی بودکه دقایق شعر نیما را عمیقا شناخت و در شناساندن بدعتها و بدایع نیما چیره دستی بی نظیری را از خود به نمایش گذاشت  . پس تردیدی نیست که او فلسفه تحول شعر نیمایی را بخوبی دریافته است. او با به دست آوردن رمز و راز قوالب و اسالیب , قاطعانه اعلام میکند که : من این زبان پرورده قبل از انحطاط مغول راآورده ام توی این مایه شعر و این اسالیب نو این زبان شد برای خودم پر از تازگی . تمام امکانات بلاغی قدیم را از لحاظ سادگی و سلامت و رقت , درستی و قدرت , این نیرو را دراختیار این حس وحال وتپش و تامل امروزی گذاشتم و دراین مسیر قرار دادم . اخوان ضمن اینکه ادامه دهنده سنت ریشه دار فارسی بود , چشم اندازهای نو را نیز پیش رو داشت و به طریق خودش رابطه دقیقی را بین شعرامروز و شعر گذشته ایران برقرارکرد  .

بی هیچ تردیدی مهدی اخوان ثالث موثرترین شاعر در تثبیت شعرنمایی بوده است . چرا که نخست با اشعار محکم و استوار و متینش که لحن و بوی زبان شاعران بزرگ قرون چهارم و پنجم- خراسانی - را داشت, و مخالفان قصیده گوی شعر نو , خود میدانستند که قادر به  بهم بستن چنین مصراعهایی نیستند . دوم با مقالاتش که سالیان دراز , در دفاع ازنیما , با اتکا‌‌ به شعرسنتی ایران نوشت .

 یکی  از اتهامات همیشگی نیما بی اطلاعی وی از  زبان  فارسی بوده است  .  البته زمینه این اتهام را کلام ناهموار

سنگلاخی و نحو ناآشنا و پیچیده ی نیما بوجود می آورد  . آنها میگفتند که مثلا -  می تراود مهتاب  - غلط است . مهتاب نمی تراود . وهمینگونه است وقتی که می گوید :

    نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

    خواب درچشم ترم می شکند .  

شکستن خواب معنا ندارد . ونیماکه به این اعتراضات پاسخ نمی داد. دشمنان , سکوت وی را دال بر صحت حرفشان می دانستند .هرچند حضور شاعران نوپردازی چون فریدون توللی و نادر نادرپور در برهه ای از زمان دشمنان را به سکوت وا می داشت ولی از اواخر نیمه دوم دهه بیست که بزعم این دوشاعر میانه رو , نیما راه افراط را پیش گرفت , عملا هیچ شاعر توانمندی که حامی نیما باشدوجودنداشت. در چنین وضعیتی است که اخوان باپشتوانه ی شعر کهن و لحن آشکار خراسانی وارد کارزار میشود . و اگر چه همان بکار بستن کلمات سنجیده در زمستان برای مجاب کردن قصیده - سرایان کافی است ,  ولی او با قدرت تمام وبا اطمینان کامل می گوید : چه کسی گفته است که خواب در چشم ترم می شکندنادرست است؟چه کس گفته ما در ادبیات کهن می تراود مهتاب نداریم . پس این چیست که عرفی شیرازی می گوید :     

  زلفت به جهان فکند آشوب         در دیده فتنه , خواب بشکست .

و طالب آملی می گوید:          

 زلفت چوبی عتاب بشکست       درچشم ستیزه , خواب بشکست .

و چیست که وحید می گوید :    

دل مراد گر آن شوخ از عتاب شکست    به چشم او دل من هم  زناله خواب شکست .

و مگر  شانی تکلو  شاعر عصر صفوی نگفته است :

می تراود غم هجران ز دلم روز وصال               همچو خونابه زخمی که ز مرهم گذرد ؟

پس چگونه  می تراود مهتاب  نادرست است ؟ و قصیده سرایان و کهنه گرایان که تا آن روز مطمئن  بودند شاعران نوپرداز از ادبیات قدیم خبر ندارند و از بی سوادی است که شعر نو و معاصر می گویند , از این پس ترجیح دادند  که به فحاشی اکتفا کنند.اخوان ثالث با چنین پشتوانه و حمله غیرمنتظره ای وارد عرصه شعر نیمایی شد , وهمه نگاهها , از همه طیف ها رامتوجه خود کرد . او برآیند شعر سنتی و مدرن بود و لاجرم سنت گراها و مدرنیستها را جذب کرد .

در شعر اخوان به تعبیر الیوت , سنت به ایستایی ( نوعی جمود دراندیشه ) تعبیر نمی شود و دشمن تحول و نوزایی به حساب نمی آید بلکه شور حیات  را در شعر بر می انگیزد و  سامان گذشته را به یاد می آورد .  پیوند بافت زبان شعر کهن فارسی با شعر معاصر در شعر اخوان ضمن اینکه سفارش های هنری نیما را تداعی می کند و ناظر بر دیدگاه ِ نقد الیوت در خصوص سنت و نوآوری است , حاصل هوشمندی و مهارت اخوان در عرصه شعر فارسی است .